اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
827
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
از اين معنى گفت پيغامبر صلى الله عليه و سلم الحياء من الايمان ؛ و گفت : لا ايمان لمن حياء له ؛ و گفت : الحياء من الايمان بمنزلة الرأس من الجسد . چون جسد بىرأس بقا نيابد ، دليل آن است كه ايمان بىشرم بقا نيابد ؛ و اين زبان معاملت است ، كه [ هر ] كسى كه وى دعوى ايمان كند بايد كه همچندان كه از ديدن مخلوقى از معصيت شرم دارد ، از خداى تعالى شرم دارد . و اين به نزديك اهل حقيقت خود كفر است . از بهر آنكه چون شرم وى از حق تعالى هم چندان باشد كه از خلق ، [ 225 الف ] نزديك وى حق با خلق برابر است . و آنكه وى را اعتقاد اين است كافر است . پس حال ما را شرم خلق از آن خداى تعالى بيشتر است ، ندانم حال ايمان ما چگونه باشد . و اگر نه آنستى كه اندر زير اين سخن يكى خرد اميد است حكم كردمانى كه اندر روى زمين مؤمنى نيست ؛ و آن اوميد آن است كه همواره مردم از لئيمان ترسان باشد و بر كرم كريمان اعتماد دارد ؛ و چنين دانم كه اين ترك مبالات اين مدعيان ايمان را از بىحرمتى نيست ؛ و ليكن از كمال كرم حق است . بسيارى كرم و بسيارى تجاوز بنده را بىادب گرداند . و مخلوقان چون تجاوز نكنند ، بنده از لوم ايشان ترسان باشد . ان شاء الله عز و جلّ كه بدين معنى باشد نه به معنى تقدم خلق بر حق عز و جلّ . و اگر بر اين تأويل نيست هيچ كس را ايمان نيست . و اين چنان است كه يحيى بن معاذ الرازى گفت رحمه الله عليه : وا سوأتاه و ان عفا أ ليس يعلم ما قد فعلت . چون اين قرب علم بيند داند كه حق همىداند و همىبيند . ميان وى و ميان جفا هزار حصار آهنين گردد كه حال اين بنده اندر وقت جفا كردن از سه بيرون نيست : يا جلال حق تعالى فراموش كرد مكافات نسيان با وى بكنند : نسوا الله فنسيهم ؛ يا خود نمىداند و از جلال حق خبر نمىدارد . اگر حالش اين است خود خداى تعالى را نشناخته است ؛ و يا همىداند و ياد همىدارد و با اين صفت جفا همىكند . اگر اندر حال مشاهدت بىحرمتى چنين است ، اگر صد هزار ايمان دارد يكى با وى نماند . و اگر ايمان بودى خود اين بىحرمتى نبودى . چون نباشد چگونه گذارد